
سالهاست همه می گن می گذره
ولی واسه من , سالهاست
زمان متوقف شده
چرا نمی گذره؟ چرا همه چیز مثل همیشه ست؟
منتظرم
شاید منتظر کسی که هیچ وقت نمیاد
شاید منتظر اتفاقی که هیچ وقت اتفاق نمی افته
شایدم منتظر یه واقعیت ناشناخته که هیچ وقت نمی شناسمش
پ.ن: اینایی که نوشتم راجع به امام زمان نیست , اشتباه نکنید
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/10/11ساعت 23:0  توسط دنا جهانبخش
|

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی, سایه نارونی تا ابدیت جاریست
(سهراب سپهری)
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/13ساعت 13:12  توسط دنا جهانبخش
|
بالاخره بعد از سالها اينجا با يه عالمه عکس آپ شد...

البته يه جورايي بعضياش تکرارين ولي راستش ۲ تا مشکل داشتم:
۱-نمي تونم بين عکسهام انتخاب درستي کنم... تازه همين هارو هم يه دوست خوب برام انتخاب کرده
از امیرعلی عزيز به خاطر کمکهاي هميشگيش يه دنيا ممنونم
۲-به جز این خانم خوش خنده هیچ بشری راضی نمیشد ازش عکس بگیرم
عکسها يه کم ريخت و پاشه...شرمنده...در وبلاگ سازي خيلي خيلي تنبلم...

بقيه عکسها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/07/11ساعت 17:11  توسط دنا جهانبخش
|
ای خدااااااااااااااااااااا
آخه چرا این روزها همش ضد حال می زنی؟
مگه این فینگیلی بند انگشتی جای کیو تنگ کرده بود؟ داشت واسه خودش زندگیشو می کرد
هنوز ۱ سالش هم نشده بود... تازه دیشب واسش ۱داداش کوچولو خریده بودم...خیلی مهربونو دوست داشتنی بود. حسابی معروف بود .. همیشه همه حالشو ازم میپرسیدن
خواستم تو دستم ازش عکس بگیرم که اندازش معلوم بشه ولی انقدر بدنش شل و ول شده بود و ورم کرده بود که اصلا دلم نمیومد بهش دست بزنم به خاطر همین گذاشتمش رو تخت خوابش

+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/08ساعت 21:39  توسط دنا جهانبخش
|
حال می کنید؟
۱- لنزم خون خالی شد ۲-ایضا لباسامم خون خالی شد ۳- آبرومم جلوی اون همه جمعیت رفت
جاتون خالی وسط اون همه آدم چنان خوردم زمین
که فقط تونستم ۱دونه عکس بگیرم

+ نوشته شده در شنبه
1386/10/29ساعت 17:46  توسط دنا جهانبخش
|